|
به روی گونه تابیدیو رفتی
مرا با عشق سنجیدیو رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدیو رفتی
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
تمّنای مرا دیدیو رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیداییم را
به چشم خویش فهمیدیو رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل را به چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را
به یک پروانه بخشیدیو رفتی
عجب دنیای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را
میان باد پیچیدیو رفتی
تمام خاطرم را شستو شو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدن درد عجیبی است؟
و یادم هست تو یکبار این را
زیک دیوانه پرسیی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحر گاه
نگارت را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی + نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 0:26 توسط احمد غلامي |
. اسم خود و كسي كه دوسش داري رو وارد كن نتيجش رو ببين.
Created By javacity.blogfa.com + نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 13:12 توسط احمد غلامي |
|